Monday, July 31, 2006

غضنفر

روزی غضنفر میره توی یک کارخانه معروف و میگه میخوام استخدام بشم.

- آقای محترم شما باید فرم پر کنید ، پست کنید ، ما برسی میکنیم و اگر مورد قبول بود شما را استخدام میکنیم.
- من قبلا رزومه فرستادم. شما اهمیتی ندادید. گفتم خودم بیام اینجا بگم کی هستم.
-خوب بفرمایید. تخصص شما چیه ؟
- من آدم مهمی هستم !
- خوب تخصصتون چیه ؟
- عرض کردم. تخصصم اینه که آدم مهمی هستم
- خوب ما فقط یک جای خالی توی کارخونه داریم.
- باشه هرچی باشه من هستم.
- پس شما باید هر روز دستشویی ها رو چندین بار تمیز کنید
- ببینید من آدم خیلی مهمی هستم ولی چاره ای نیست

از اون روز به بعد غضنفر مشغول به کار میشه. یه روز بازرس میاد تا از کارخانه بازدید کنه. و اعلام میکنه که کارخانه استاندارد نیست. موقع بازدید از توالت ها ناگهان بازرس چشمش به کسی می افته که داره T میکشه! و ذوق زده میگه : غضنفر !!! تو اینجا چکار میکنی ؟

این اتفاق باعث میشه بازرس از مشکلات چشم پوشی کنه. مسئولین کارخانه هم بخاطر این اتفاق خوب غضنفر را به آبدار خانه منتقل میکنند. مدتی میگدزه تا زمانی که شهرداری تصمیم میگره اتوبان بسازه و کارخانه در وسط مسیر قرار داشته. جلسه مهمی در حضور شهرداربرگزار میشه و شهرداری مصمم بوده که کارخانه باید خراب شود. وسط مذاکرات غضنفر چای میاره و آقای شهردار با دیدن غضنفر کلی متعجب میشه ! جریان این دیدار باعث میشه شهرداری تصمیم بگیرد با هزینه های هنگفتی مسیر اتوبان را تغییر بده!

هنوز هم کسی از اهمیت غضنفر مطلع نیست تا اینکه موقع نمایشگاه بین المللی میرسه. در نمایشگاه به غضنفر کت و شلوار میدن تا جلوی در به میهمانان خوش آمد بگه. روز افتتاحیه رئیس جمهور و هیئت همراه برای افتتاح به نمایشگاه میان. ناگهان رئیس جمهور وقت (آقای خاتمی) میگه : به به آقای غضنفر شما اینجا چکار میکنید ؟!

غضنفر و خاتمی عکس یادگاری با هم میگیرند. از اون روز کم کم حرفی سر زبونها می افته : این غضنفر کنه ؟ چکاره اس ؟ آیا واقعا آدم مهمیه ؟

کار به جایی میرسه که برای غضنفر کنار اتاق مدیر عامل کارخانه اتاقی در نظر میگیرن و همه مشکلات به غضنفر گفته میشه تا از طریق نامه نگاری با رئییس جمهور مشکلات را حل کند!

کمی بعد رئییس کارخانه تصمیم میگره دست به امتحان بزرگی بزنه. پاپ سخنرانی بزرگی داشت و کارخانه هم بین المللی شده بود. از غضنفر میپرسه : ببنم تو خارج از ایران هم مهمی ؟!

غضنفر میگه : بله ! من تخصصم بین المللیه. مدیر عامل و غضنفر به واتیکان میرن تا با پاپ ملاقاتی داشته باشند.

پاپ مشغول سخنرانی بود : ما انسانها در سراسر زندگی خود گناهکار بوده ایم و عیسی با خون خود ........ غضنفر !!!!! غضنفر !!!!!!

ناگهان همه چیز بهم میریزه. همه فکر میکنن معجزه ای رخ داده. شاید عیسی ظهور کرده ؟ شبکه های خبری تمام دنیا breaking news اعلام میکنن و همه اسپات لایت ها روی غضنفر زوم میکنن. پاپ و غضنفر همدیگر را در آغوش میگیرند و رو بوسی میکنند. ناگهان کسی از میان جمعیت نعره میکشد و بی هوش میشود. آقای رئیس کارخانه!

رئییس جمهور بورکینافاسو در کنار اون مرد ایستاده بود. خبرنگاران از رئویس جمهور بورکینافاسو میپرسن چه اتفاقی برای این آقا افتاد ؟ رئییس جمهور بورکینا فاسو جواب میده : من فقثط ازش پرسیدم این آقایی که داره با آقای غضنفر روبوسی میکنه کیه ؟!

Saturday, July 22, 2006

ادامه روشنفكر كيست ؟


بررسي كيستي روشنفكر


روشنفكر يعني معلم ، وكيل مدافع آزادي سياسي وحقوق فردي و معمار يك جامعه شفاف كه در آن شهروند و فرد صد در صد به يك معنا مي باشد
روشنفكر فعال از نظر شناخت و آگاهي كه از خود ارائه مي دهد مشخص مي سازد كه او جهت گيري مي كند و در لحظه حساس متعهد مي شود و خطر اين تهديد را به جان مي خرد
روشنفكر يعني سياسي خارج از سياست
ورود و تبعيت او از يك حزب يا سازمان سياسي به ضرورت نوعي پيش داوري ايجاد ميكند و اين قضاوت قبلي مانع آزادي عقيده او در لحظه هاي معين مي گردد
روشنفكر ذاتا بر ضد قداست است يعني بر ضد جامعهايي كه شفافيت و حقيقت را قبول ندارد . عمل روشنفكر افسون زدايي از جامعه و روشنگري است

روانشناسي

زندگي رواني يعني وقتي پا به قلمرو عقده ها مي گذاريم .

Wednesday, July 12, 2006

روشنفکر از دید سمندر


سه هدف مهم یک روشنفکر
1- حق 2- عدالت 3- آزادی

خیانت به این آرمان ولو به خاطر دفاع از نظم ،قانون یا مهین باشد یا سازگاری مصلحت اندیشانه ، در هر حالت خیانت به کلیت جاودانه ی روشنفکری است.
ژولین بندا : انسانهایی که وظیفه شان دفاع از ارزش جاودانه و بی غرضانه مانند عدالت و عقل است من روشنفکرشان می نامم
اما تعریف کلیت روشنفکر : کلیت دانش ،آزادی اندیشه وحقیقت
ژولین : ترجیح دادن منافع طبقاتی در شمار خیانت روشنفکر است.
سارتر : منافع طبقه زحمتکش وتحت ستم از وظایف روشنفکر است .
روشنفکر واقعی نه میگوید و جملات نه ولی... میدانم اما....را رواج نمی دهد
روشنفکر از جانب هیچکس رسالتی ندارد و وضع اجتماعی خود را از هیچ مقامی نگرفته محصول هیچ تصمیمی نیست بلکه ثمره عجیب الخلقه جوامع غول آسا ست . هیچ کس او را نمی خواهد (حمید عزیز دوست رفیق توجه کن این جملات معنی تحمل سختی بود و آغاز حرکت. نه ایرادات تو درست نیست هر شکستی فقط از عدم حفظ اصول از طرف مدعیان است
و هیچ کس او را به رسمیت نمی شناسد
نه دوست ، نه برگزیدگان قدرت حاکم نه گروههای فشار نه سازمان های طبقات استثمار شده و نه توده ها
مطرود از سوی طبقات ممتاز ، مظنون در تمام طبقات ستمدیده.
روشنفکر از نظر درآمد و سطح زندگی بورژوازی استو در سطح متوسط است .به آن معنی که در رفاه است البته در رفاهی که پیوسته در معرض تهدید است. ادامه دارد
.

منم آن سمندر


مــــرا آن دلــــبر پنهان همی گوید به پنهـــــانی به من جان ده به من جان ده چه باشد این گران جانی
یــــکی لحظه قـلندر شو قـلندر را مسخــــر شو سمندر شو سمـــندر شو در آتش رو بــــه آسانی
در آتش رو در آتش رو در آتشدان ما خوش رو کــــــه آتش با خلـــــیل ما کـــند رسم گلســـتانی
سر اندازان سر اندازان سر اندازی سراندازی مسلـــمـــانـــان مسلمـــانــان مسلمـــانی مسلمانــی
خــــــداوندا تو میدانیکه صحرا از قفس خوشتر ولیــــکن جغــــــد نشکیبد ز گورستان ویــــــرانی
کنون دوران جان آمد که دریا را در آشـــــــامد زهی دوران زهی حلقه زهی دوران سلطانی
خـــَمش چون نیست پوشیده فــــقـیر باده نوشیده که هست اندر رخش پیدا فر و انوار سبحانی

Tuesday, July 11, 2006

GOD(برای حنیف عزیز)


خدا: بگذار اینگونه بگویم،من همواره در زندگی تو هستم،در هر راهی.اما هنگامی که کارهایی میکنی مانند آنکه از ته دل لبخند میزنی،عشق می ورزی،می خوانی،پایکوبی می کنی یا می نویسی،نسبت به حضور من هشیارتر می شوی .این والاترین تعبیر از من است.هنگامی که این ویژگی ها را ابراز می کنی،مرا ابراز می کنی،این را به معنای حقیقی کلمه می گویم.تو مرا ابراز میکنی،یعنی مرا ]در وجود خودت[ پدیدار میکنی.
تو مرا از وجود خود-یعنی جایی که همیشه سکنی دارم-بیرون می آوری وبه نمایش می گذاری.بدین ترتیب به نظر می رسد که ((من پدیدار شده ام)).حقیقت آنست که من همواره حضور دارم،اما تو فقط در این لحظات نسبت به حضورم آگاه می شوی
...
خدا:برای اینکه دوستی واقعی با من داشته باشی،نه دوستی ساختگی،چه باید بکنی؟
من:نمیدانم،مطمئن نیستم.
خدا:می دانم مطمئن نیستی اما اگر فکر می کردی می دانی آنگاه پاسخ تو چه بود؟
من:گمان میکنم،باید به تو اعتماد کنم.
خدا: بسیار خوب،شروع خوبی است.
من: گمان می کنم، باید دوستت بدارم.
خدا: عالیست! ادامه بده.
ادامه بدهم؟
ادامه بده
دیگر نمی دانم چه بگویم
به جز اعتماد کردن ودوست داشتن دوستان خود،نسبت به آنها چه می کنی؟
سعی می کنم،زیاد در کنارآنها باشم.
دیگر چه؟
سعی میکنم برای آنها کاری انجام دهم.
تا دوستی آنها را بدست آوری؟
نه،برای آن که دوست آنها هستم.
عالیست!دیگر چه؟
نمی دانم
اجازه می دهی برای تو کاری انجام دهند؟
تا آنجا که ممکن است،خواسته های خود را محدود می کنم.
چرا؟
چون می خواهم آنها دوست من باقی بمانند.
به نظر تو برای نگاه داشتن دوست نیاید از او خواسته ای داشت؟
بله!چنین فکر می کنم،دستکم چنین آموخته ام.سریعترین راه از دست دادن دوست
تحمیل کردن است
نه این سریعترین روش برای شناخت دوست است
شاید...
شاید نه،بی تردید!دوست،کسی است که نمی توان به او تحمیل کرد،سایرین آشنا هستند.
وای چه قوانین سختی!
اینها قوانین من نیستند تعاریف تو هستند.تو آنها را از یاد برده ای ودر نتیجه در مورد دوستی گیج شده ای.دوستی حقیقی همچون چینی آلات گرانبها نیست که نباید استفاده شود که مبادا بشکند.دوستی حقیقی مانند ظروف نشکن است،هر چه از آن استفاده کنی نمی شکند.

چه سود؟

نیــــکی را چه سود
هنــگامی که نیــکان در جا سرکوب می شوند
و هم آنان که دوستدار نیکاننند ؟
آزاذی را چـه سود
هنگامی که آزادگان ، باید میان اسیران زندگی کنند ؟
خــرد را چــه سود
هنـــگامی که جاهل نانی به چنگ می آورد
که همـگان را بـدان نیاز است ؟